خرید بک لینک
دکتر عشق و احساس اصرار برای فرستادن فایل،ترس از دادن پیام چند شب پیش بود اومد به تلگرام من دیدمش به روی خودم نیاوردم گفتم حواسش پرت میشه،بعد دیدم عکس پسر رو پروفایله،گفتم حتما خودش نیست به گفتم بذارم بعد،بعدش دیدم عکسای دخترونه دارع،هی پیام دادم آف بود هی پاک میکردم،تا این که دل زدم به دریا و پیام دادم،دیدم که نه خودشه دیگ شروع کار کردم از صبحت تا آخر شب،بعدشم اصرار برای دریافت فایل و این که یادت می‌ره و یادت باشه،ههه،شب عالی بود در کنارش خیلی خوشحال شدم تو بهترین حالت روحی

برچسب: نویسنده: رضا هاشمی تاريخ: يکشنبه 29 شهريور 1405 ساعت: 10:20

دکتر عشق و احساس دیوانگی بی انتها،تنفر بی حد و حساب از خود،اعتماد به نفس پایین،عقل ناقص امروز امتحان داشتم،دادم حالا خوب و بودش نمیدونم،خانوم دکترمون منتظر اومدن ما بود اومدیم و با یه شوق و ذوق اومد سمتمون،ما پیله کردیم که عکس بده خانوم دکتر هی ادا اومد هی فلان هی نه هی بعد هی حموم جفتی هی در قفل کردن... نگم برات چ کاری کرده با دلم نگات... نگم برات از علاقم به چشات، حالا دیگ میگی عمدا میگی فر تا زشتمم ببینی خو دورت بگردم مگه من بیکارم که بشینم منتظر دیدن زشتی ها یا شکست های

برچسب: نویسنده: رضا هاشمی تاريخ: يکشنبه 29 شهريور 1405 ساعت: 10:20

دکتر عشق و احساس بیرون تفریح،احسان،مکالمه در حالت خواب،مکالمه تو سرما،سانتافه،باشگاه،عکس های ناز خواب بودم دیدم گوشیم زنگ میخوره،گوشیم رو سایلنت بود ولی یه لحظه ناخودآگاه برگشتم دیدم صحفه گوشیم داره نور میده،دیدم نوشته مرضیه و داره زنگ میخوره برداشتم و بله.... عشقم بعد از کلی داره زنگ میزنه و صدام نمیشنوه،خلاصه باهاش حرف زدم و واینا،تا پوشیدم و آماده شدم رفتم باشگاه تو راه واسش زنگ زدم عشقم خیلی شاد بود،خدایی عشقه ها فکر نکنین کم الکیه وقتی داره حرف میزنه یه شور و نشاطی تو ص

برچسب: نویسنده: رضا هاشمی تاريخ: يکشنبه 29 شهريور 1405 ساعت: 10:20

دکتر عشق و احساس اولین دیدار،حس های بی نهایت،شناخت خصوصیت های واقعی یکی از دوستام،شب رحلت، روز خوبی بود همه چی داشت خوب پیش میرفت،ظهر بود،سرما داشتم خواب بودم،یه مسواک،پوشیدم اومدم،یه ژاکت قهوه ای یه شلوار مشکی،رفتم کنار کتابخونه،چیزایی که خودم یادمه،دیر شده بود هوا هم سرد بود،خلاصه رسیدم,دیدم پیام دادم بیا این طرف ماسک داشتم تا سرما نخوره نفسیم،بار اول بود میدیمش که بیاد پیشم،یه پالتو خز دار یه کیف دستی،یه کفش حالت پوتین اینا بود،یا نیم بوت،خلاصه سوار شد و تا اونجایی که یاد

برچسب: نویسنده: رضا هاشمی تاريخ: يکشنبه 29 شهريور 1405 ساعت: 10:20

صفحه بندی