دکتر عشق و احساس
اولین دیدار،حس های بی نهایت،شناخت خصوصیت های واقعی یکی از دوستام،شب رحلت،
روز خوبی بود همه چی داشت خوب پیش میرفت،ظهر بود،سرما داشتم خواب بودم،یه مسواک،پوشیدم اومدم،یه ژاکت قهوه ای یه شلوار مشکی،رفتم کنار کتابخونه،چیزایی که خودم یادمه،دیر شده بود هوا هم سرد بود،خلاصه رسیدم,دیدم پیام دادم بیا این طرف ماسک داشتم تا سرما نخوره نفسیم،بار اول بود میدیمش که بیاد پیشم،یه پالتو خز دار یه کیف دستی،یه کفش حالت پوتین اینا بود،یا نیم بوت،خلاصه سوار شد و تا اونجایی که یاد
برچسب:
نویسنده: رضا هاشمی
تاريخ: يکشنبه
29 شهريور
1405 ساعت: 10:20